bookmark

معنی چرخ

چرخ

بالفتح،گردش،و حركت دورى كه درويشان در سماع كنند،و هر چيز كه حركت دورى كند،چون چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ دولاب،و چرخ عصارى؛و چرخى كه بدان پنبه ريسند،و كمان شخ،و پيراهنى كه آنرا گريبانى و كرته گويند،و گريبان جامه،و دهى از مضافات غزنين كه شيخ يعقوب چرخى از انست، و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و امثال آن،خسرو گويد: بيت قبا و چرخ زربفت و مرصع ستام و زين زرين و ملمع و له: بيت بس كه هر سو شد قبا و چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه گيهان گرفت و فخرى گويد: بيت كرتۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ و فردوسى گويد: بيت بياراست جاى بلند و فراخ سرش برتر از چرخ درگاه و كاخ
(
فرهنگ رشیدی
, ص501)
sourceLink

به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نام شهرى بوده قديم در خراسان و نام دهى است از ولايت غزنين و آسمان و فلك را نيز گويند و گريبان جامه و پيراهن را نيز گفته‌اند و كمان سخت و نوعى از كمان كه آن را تخش گويند و طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و غيره و جائى كه انگور در آن ريزند و لگد كنند تا شيره آن برآيد و به عربى معصر خوانند و چرخى كه بدان پنبه ريسند و حركت دورى و گرد كسى گرديدن و چرخ زدن درويشان در هنگام سماع و چرخ دولاب و چرخ عصارى و گرديدن چرخ ابريشم‌تابى و هر چيز كه چرخ زند و كمان حكمت را نيز گويند و آن نوعى از منجنيق است كه بدان تير اندازند و نام پرنده‌ايست شكارى و به اين معنى با غين نقطه‌دار هم آمده است و به معنى دور هم هست كه برادر تسلسل باشد.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص290)
sourceLink

چند معنى دارد.اول فلك(ستارگان ) است .(ابو شكور گويد:[بيت] جهانديده‌اى ديدم از شهر بلخ ز هر گونه گشته بسر برش چرخ) دوم چرخه باشد كه زنان بدان دوك ريسند.(شاعر گفت و هر دو«چرخ»را ذكر كرد:[شعر] بينوا چون كافر و دريوش نه دنيا نه دين مدبرا آخر ز مادر بر چه طالع زاده‌اى يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر يا زن‌آسا چرخ گردان چند ازين نر ماده‌اى) سيوم دايرۀ جامه باشد.اعنى گريبان (منجيك گفت:[بيت] بر آب ترا[ست]عيبه‌هاى جوشن بر خاك تر[است] چرخهاى ديبا ) چهارم نام شهرى است (در خراسان) . مهستى گفت: بيت با خلق بداورى بود قاضى چرخ وز علم و عمل برى بود قاضى چرخ بر مشته اگر مى‌بريد نيست عجب زآن‌روى كه مشترى بود قاضى چرخ پنجم تير و كمان چرخ باشد و هر چه دوران دارد چرخست .(چرخ زمان و چرخ كاريز كنان و چرخ دولاب كه زير زمين [كشد]و[آب] بر بالا ريزد و چرخى كه مردم در سماع زنند و چرخ منجنيق كه در قلعه‌ها باشد و چرخ ابريشم تابان و چرخ آسيا و امثال آن همه داخل چرخ فلك و تابع آن باشد بسبب دوران.امير معزى گفت در مثال چرخ آسيا:[بيت] گرد آمده ثريا بر چرخ زود گرد چون پرهاى سيمين بر چرخ آسيا )
(
صحاح الفرس
, ص63)
sourceLink

- فلك. و كمان سخت. و گريبان جامه. مثالش شمس فخرى فرمايد بهر سه معنى: بيت تا گل و لاله برويد از خاك تا مه و مهر بتابد از چرخ ديدۀ دوست بتو روشن باد سينۀ خصم پر از ناوك چرخ صدرۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ و بمعنى كمان حكيم فردوسى نيز فرمايد: بيت يكى تيز پيكان و تير خدنگ بچرخ اندرون راندم بيدرنگ و ديگر چرخ معروف . و نيز نام شهريست در خراسان كذا فى التحفه. و در فرهنگ نام ديهى است از مضافات غزنين و اين بيت مهستى را آورده: بيت با خلق بداورى بود قاضى چرخ از علم و عمل برى بود قاضى چرخ و بمعنى پيراهن نيز آورده. امير خسرو مؤيد اين معنى گويد: بيت قباى چرخ زربفت و مرصع ستام و زين زرين و ملمع هم او گويد : بيت بسكه هر سو شد قباى چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه عالم گرفت و بمعنى حركت دورى نيز آمده، گويند فلان چرخ مى‌زند. مثال اين معنى مولوى معنوى گويد: بيت سر فرو كن يكدمى از بام چرخ تا زنم من چرخها در پاى چرخ و بمعنى چرخى كه زنان ريسمان بدان ريسند نيز آمده. شاعر گويد: بيت يا چو مردان چرخ گردان زير پاى همت آر يا زن آسا چرخ گردان، چند ازين نر ماده‌اى* و نيز چرخ جولاهان كه كلاوه بر آن و بر ماسوره پيچند. مثال اين معنى حكيم خاقانى گويد: شعر بدفۀ جد و ماشوره و كلاوه و چرخ بآبگير و بمشتوت و ميخكوب و طناب* و در سامى فى الاسامى بمعنى آن موضع كه در آن انگور ريزند و بعد از آن بيفشارند تا شيرۀ آن گيرند و بعربى معصر گويند. نيز آمده [بميم و عين و صاد مهملتين. بوزن جعفر].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص373)
sourceLink

بفتح اول و سكون ثانى و خاء نقطه‌دار بمعنى كردش دورى كه درويشان سماع كنند چنانكه شيخ سعدى در صفت سماع صوفيّه كفته بچرخ اندرايند دولاب‌وار چو دولاب بر خود بكويند زار و هر چيز كه حركت دورى كند مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چرخى كه بدان پنبه ريسند حكيم فندرسكى بمعنى آسمان كردنده كفته چرخ با اين اختران نغز و خوش زيباستى ديكر بمعنى كريبان براى آنكه پارچۀ مدوّر از پيش جامه بركيرند باين اسم موسوم شده خسرو دهلوى كفته كسى كش چشم زخم از چرخ روزى است رسد كرچش جهان در چرخ دوزيست ديكر بمعنى كمان هم او كفته چو زخم تير بى‌تدبير چرخ است نه كمتر تير چرخ از تير چرخ است قبا و چرخ زربفت مرصّع ستام و زين زرّين سا و بمعنى دهى است از مضافات غزنين و از آنجا بوده شيخ يعقوب چرخى و بمعنى طاق ايوان و طاق دركاه سلاطين و امثال آن خسرو كفته بسكه هر سو شد قبا و چرخ در عالم فراخ همچو چرخ اطلس اطراف همه كيهان كرفت فخرى كفته كرتۀ دولت و اقبال ترا باد از فتح و ظفر دامن و چرخ فردوسى كفته بياراست جاى بلند و فراخ سرش برتر از چرخ و دركاه و كاخ و چرخ‌دار بمعنى كمان‌دار است يعنى تيرانداز شمس طبسى كفته اى ز چرخت پريده بر كردون طايران چهار پرّ سهام و بمناسبت كمان و تير تفنك را نيز چرخ كويند و كلولۀ آن را نيز كويند زيرا كه چنانكه كمان تير را بقوّت جسمانى بازوى كماندار بدشمن رساند تفنك هم بقوّت نيروى داروى آتشين كه باروت باشد كلوله را كه بمنزلۀ پيكان تير است بخصم رساند حكيم ازرقى در مدح طغانشاه در جنك سيستان و تير انداختن تفنك دارى از فراز برج كفته ز شه برجى قضا را چرخدارى ملك را ديد در ميدان برابر چو آتش چرخ را پر كرد و بشتافت كز آتش بيندا پاداش و كيفر بزد برباره بر كستوان دار خدنكى راست رو بركستوان در ز زخم تير تا پاى خداوند بدستى مانده بديا نيز كمتر در لغت تير مرقوم شد كه بمعنى يكبار انداختن تفنك يا توب است چنانكه ده تير يا صد تير ديكر بمعنى دف است زيرا كه چرخ مدوّر را كفته‌اند آن نيز مدوّر است و باين جهة بعربى او را دايره كفته‌اند و شاعرى اين رباعى كفته چون دايره ما ز پوست‌پوشان توئيم در دايره حلقه بكوشان توئيم كر بنوازى بجان خروشان توئيم ور ننوازى هم از خموشان توئيم و ارباب فرهنك همانا باين معنى بر نخورده‌اند مولوى كفته تو به سفر كير و با پاى لنك صبر فرو افتد در چاه تنك جز من و ساقى به نماند كسى چون كند آن چرخ ترنكاترنك هم او كفته چرخ درآمد به ترنكاترنك زهره به يكبار فرو ريخت چنك و منسوب بچرخ را كه از غزنين مرقوم شد چرخى كويند و جنسى از اطلس است ز سوز جكر آتشى برفروخت نهم اطلس سرخ چرخى بسوخت
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص311)
sourceLink

[اسم‏] [فارسی‏] كره و گوى و سپهر و كرۀ فلكى و دايره. و روزگار. و باز سپيد. و كفتار. و ارابه. و گردون و حركت دورى و دور تسلسل. و آسمان. و هر چيز كه حركت دورى كند و بر دور محور خود بگردد مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم تابى و چرخ آسيا و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چ ¦¦
[اسم‏] [فارسی‏] چرغ و قسمى از باز شكارى كه بتازى صقر گويند.
(
فرهنگ نفیسی
, ج2 , ص1164)
sourceLink

آنچه بدو جغرات زنند.
(
فرهنگ قواس
, ص136)
sourceLink

چرخ

(اسم) آسمان.سپهر.گردون. || روزگار.عصر و زمانه.|| دايرۀ جامه. گريبان جامه و پيراهن.|| دور دامن قبا. || پيراهن.گريبانى.كرته.|| قسمى تير و كمان بزرگ.|| نوعى از منجنيق كه با آن تير اندازند.|| طاق ايوان و طاق درگاه سلاطين و بزرگان.|| جايى كه انگور را در آن ريزند و لگد كنند تا شيرۀ آن گرفته شود.معصر.چرخشت.|| هر چيز كه دور زند.هر چيز كه حركت دورى كند مانند چرخ فلك و چرخ ابريشم‌تابى و چرخ دولاب و چرخ عصارى و چرخى كه بدان پنبه ريسند و نيز چرخ ندافى و چرخ صيقل‌گرى و چرخ آهنگرى.|| حركت دورى.حركت دورى و گردش دولابى و گردش بر دور كسى يا بر دور خود. حركت دورى چيزى، مثل حركت دورى چرخ چاه.دور.دوران.|| ارابه.گردونه. غلطك.پايه‌هاى مدور متحرك وسايل نقليه از درشكه و كالسكه و اتومبيل و غيره.|| در تداول، دوچرخه.دوچرخۀ آهنين كه بر آن سوار شوند و با حركت پاها يا به وسيلۀ بنزين به گردش آيد و دوچرخه‌سوار به وسيلۀ آن طى طريق كند.|| چرخ زدن درويشان در هنگام سماع.|| (اصطلاح فلسفه) دور.|| ماشين. دستگاه: چرخ جوراب‌بافى.چرخ كره‌گيرى.|| ماشينى كه با آن خياطى مى‌كنند.|| دف.دايره.|| به مناسبت كمان و تير «تفنگ» را نيز «چرخ» گويند و گلولۀ آن را «تير» گويند.تفنگ.نوعى سلاح آتشين.|| گوى.كروى‌شكل. || دايره.شكلى از اشكال هندسى. -چرخ آب‌كشى؛ چرخى كه بدان آب از چاه كشند. -چرخ آبگون؛ كنايه است از آسمان و سپهر. -چرخ آبنوس.←-چرخ آبگون. -چرخ آبنوسى.←-چرخ آبگون. -چرخ آسيا؛ نوعى از انواع چرخ كه حركت دورى دارد و با گردش خود سنگ آسيا را به حركت درمى‌آورد.چرخ مخصوص آسيا. -چرخ آسيايى؛ كنايه است از آسمان و سپهر.كرۀ فلكى كه قدما آن را چون چرخ آسيا در گردش و حركت مى‌پنداشته‌اند. -چرخ ابريشم.←-چرخ ابريشم‌تابى. -چرخ ابريشم‌تابى؛ دستگاهى مخصوص تابيدن نخ‌هاى ابريشم كه از چرخ‌هاى بزرگ و كوچك متعدد تشكيل يافته است. -چرخ ابريشم‌كشى؛ دستگاهى مخصوص جدا كردن ابريشم از پيله. -چرخ اثير؛ كنايه است از كرۀ آتش.كرۀ نارى. -|| فلك ماه.كرۀ ماه.چرخ اخضر. -چرخ اخضر؛ كنايه است از فلك ماه. كرۀ ماه.چرخ اثير. -|| چرخ.كنايه است از آسمان و سپهر. فلك. -چرخ اطلس؛ كنايه است از فلك‌الافلاك.فلك نهم.چرخ اكبر. عرش اعظم. -چرخ اكبر؛ كنايه است از فلك‌الافلاك.فلك نهم.چرخ اطلس. عرش اعظم.فلك‌الافلاك. -چرخ بخار؛ ماشين بخار.دستگاه بخار. -چرخ برين؛ كنايه است از فلك نهم. عرش مجيد.فلك‌الافلاك.فلك اطلس. چرخ اكبر.عرش. -چرخ بستنى.←-چرخ بستنى‌سازى. -چرخ بستنى‌سازى؛ دستگاهى كه به‌وسيلۀ آن بستنى مى‌سازند. -چرخ بلند؛ كنايه است از آسمان.سپهر بلند.بلند آسمان.آسمان. -چرخ پايى؛ در تداول، نوعى چرخ خياطى پايه‌دار كه با پا به حركت افتد. -چرخ پراختر؛ آسمان و كواكب.آسمان پرستاره.آسمان.سپهر. -|| كنايه است از دف و دايره كه در گرداگرد آن حلقه‌ها و صورت‌هاست. دايره زنگى. -چرخ پروين؛ فلك پروين. -چرخ پنبه‌ريسى.←-چرخ نخ‌ريسى. -چرخ پيرزن.←-چرخ نخ‌ريسى. -چرخ ترساجامه؛ كنايه است از فلك اول كه فلك قمر است. -چرخ تيز؛ (اصطلاح ورزشكاران) چرخ زدن با يك پاى تمام و نوك پاى ديگر اما زياد چرخ زدن. -چرخ تيزرو؛ كنايه است از آسمان. روزگار.فلك. -|| كنايه است از اسب تندرفتار چست و چابك. -چرخ تيزگرى؛ چرخى كه با آن كارد و مقراض و چاقو و امثال اينها تيز كنند. -چرخ جر؛ چرخ دولاب.دولابى كه دلوهاى متعدد دارد. -چرخ جنگلى؛ (اصطلاح ورزشكاران) چرخيدن آهسته با فاصلۀ زياد دادن ميان دو پا. -چرخ جوراب‌بافى؛ دستگاه جوراب‌بافى.دستگاهى كه به وسيلۀ آن جوراب بافته شود. -چرخ چاچى؛ نوعى كمان معروف كه در شهر چاچ، يكى از شهرهاى قديم تركستان مى‌ساخته‌اند. -چرخ چاقوتيزكنى.←-چرخ تيزگرى. -چرخ چاه؛ چرخاب.دولاب.چرخى كه در كاريزها براى كشيدن خاك و گل چاه‌هاى قنات از آن استفاده كنند. -چرخ چنبرى؛ كنايه است از آسمان. -چرخ حكاكى؛ چرخى كه حكاكان بدان كار كنند.چرخى مخصوص مهر كندن و خط نوشتن روى سنگ يا فلز. -چرخ خضرا؛ كنايه است از فلك. آسمان.سپهر. -چرخ خياطى؛ ماشين خياطى.دستگاه خياطى.ماشين دستى يا برقى كه به وسيلۀ آن خياطى كنند و جامه يا چيز ديگر دوزند. -چرخ دستى؛ چرخ خياطى.ماشين خياطى كه با دست به حركت افتد. دستگاه خياطى بدون پايه كه چرخ آن را با دست حركت دهند. -چرخ دلو.←-چرخ چاه. -چرخ دوار؛ آسمان. -|| كنايه است از بخت ناپايدار.بخت و اقبال، كه بى‌ثبات و ناپايدار است. -چرخ دولاب.←-چرخ چاه. -چرخ دولابى؛ كنايه است از آسمان. چرخ.چرخ دوار.چرخ گردنده. -چرخ رسن‌تابى.←-چرخ نخ‌ريسى. -چرخ روان؛ كنايه است از آسمان. فلك. -چرخ ريسمان‌تابى.←-چرخ نخ‌تابى. -چرخ زرين‌كاسه؛ كنايه است از فلك چهارم كه فلك آفتاب باشد. -|| كنايه است از كرۀ آفتاب. -چرخِ زن؛ چرخ پيرزن.آلت پنبه‌ريسى.آلت ريسندگى. -چرخ ستم‌كار؛ كنايه است از آسمان و فلك بيدادگر. -|| كنايه است از بخت بد.سرنوشت بد. -چرخ سداب‌رنگ؛ كنايه است از آسمان. -چرخ سنگ‌دل؛ كنايه است از آسمان و روزگار. -چرخ سوارى؛ چرخ.چرخى كه بر آن سوار شوند.دوچرخه.دوچرخ‌هاى كه آن را سوار شوند و به نيروى پا چرخ‌هايش را به حركت درآورند. -چرخ سه‌پا؛ (اصطلاح زورخانه) چرخيدن به طور مخلوط از چرخ‌پر و چرخ تيز و چرخ جنگلى. -چرخ شكنجه؛ دستگاهى مخصوص شكنجه دادن و عذاب كردن. -چرخ صوفى‌جامه؛ كنايه است از فلك قمر كه فلك اول باشد.آسمان. -چرخ صوفى‌لباس؛ كنايه است از آسمان.سپهر. -چرخ عصارى؛ چرخ روغن‌گيرى. چرخى كه عصاران بدان وسيله روغن دانه‌هايى از قبيل كرچك و كنجد و جز آن را گيرند. -چرخ غدار؛ كنايه است از آسمان. گردون.فلك. -|| كنايه است از بخت بد.سرنوشت بد. -چرخ فلك؛ كنايه است از عرش.چرخ گردنده.آسمان.سپهر. -|| كنايه است از گردش فلك.گردش آسمان.حركت دورى فلك. -|| دستگاهى از چوب يا فلز چون دايره‌اى فراخ كه بر پايه‌اى استوار است و بر آن نشيمن‌هاى چوبى جابجاى آويخته است و براى تفريح هر يك در نشيمنى قرار گيرند و چرخ در مدار خود مى‌گردد و سوارشدگان را مى‌گرداند. -|| يك قسم آتش‌بازى كه چرخ مى‌زند. نوعى آتش‌بازى كه گاه سوختن دايره‌وار مى‌چرخد. -|| نوعى گل.گل ساعت. -چرخ قبا؛ كنايه است از دور دامن قبا. چرخ. -چرخ كبود؛ كنايه است از فلك اول. -چرخ كبودجامه؛ كنايه است از آسمان. -چرخ كحلى‌پوش؛ كنايه است از آسمان و فلك اول. -چرخ كره‌گيرى؛ ماشين كره‌گيرى. دستگاهى كه از شير كرۀ آن را جدا مى‌كند.ماشين كره گرفتن از شير. -چرخ كمان؛ حلقۀ كمان.دور كمان. -چرخ كوزه‌گرى؛ دستگاه كوزه‌گرى. دستگاهى كه كوزه‌گران به‌وسيلۀ آن دستگاه از گل كوزه سازند. -چرخ كينه‌ساز؛ كنايه است از آسمان و فلك غدار. -|| كنايه است از بخت بد و سرنوشت بد. -چرخ گردان.←-چرخ گردون. -چرخ گردنده.←-چرخ گردون. -چرخ گردون؛ كنايه است از آسمان و فلك. -چرخ گندناگون؛ كنايه است از فلك اول كه فلك قمر است.چرخ ترساجامه. چرخ كبود. -چرخ گوشت؛ ماشين فلزى كه به وسيلۀ آن گوشت را كوبيده، خرد كنند. -چرخ گوشت‌كوبى.←-چرخ گوشت. -چرخ لاجوردى؛ چرخ.فلك.آسمان. چرخ نيلگون. -چرخ ماه؛ فلك ماه.فلك اول. -چرخ مدور؛ كنايه است از آسمان. -چرخ مقوس؛ كنايه است از فلك. -|| كنايه است از منطقة‌البروج. -چرخ مينا؛ كنايه است از فلك و آسمان. -چرخ مينايى.←-چرخ مينا. -چرخ نخ‌تابى.←-چرخ نخ‌ريسى. -چرخ نخ‌ريسى؛ چرخى كه زنان (مخصوصاً پيرزنان) پشت آن نشينند و با آن پنبه مى‌ريسند. -چرخ نهم؛ عرش مجيد.فلك‌الافلاك. عرش اعلى. -چرخ نيلگون؛ كنايه است از آسمان. -چرخ نيلوفرى؛ كنايه است از آسمان. فلك. -چرخ هفتم؛ آسمان هفتم.فلك هفتم.
(
لغت نامه دهخدا
, ص934)
sourceLink

(اسم) نام پرنده‌اى است شكارى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص936)
sourceLink

ضرب المثل چرخ

چنين گفت نوشيروان قباد كه چون شاه را سر بپيچد ز داد كند چرخ منشور او را سياه ستاره نخواند ورا نيز شاه ستم‌نامۀ عزل شاهان بود چو درد دل بيگناهان بود.

فردوسى. رجوع به: اسكندر رومى را گفتند...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص628)
sourceLink

چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت درختى چرا بايد امروز كشت كه هرچند چرخ از برش بگذرد تنش خون خورد بار كين آورد.

فردوسى
(
امثال و حکم
, ج2 , ص634)
sourceLink

چنين است كردار اين چرخ‌پير چه با اردوان و چه با اردشير كرا با ستاره برآرد بلند سپارد مر او را بخاك نژند.

فردوسى. رجوع به: از مرك خود چاره نيست، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص624)
sourceLink

چند غره شوى به فرداها كه نه با خويشنت پيكار است روز دى گشته گير فردا را كه نه برگشت چرخ مسمار است.

ناصر خسرو. رجوع به: از امروز كارى بفردا...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص621)
sourceLink

روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد

(
فرهنگ عوام
, ص315)
sourceLink

چرخ گردشها نمايد كان نيايد در خيال - دهر بازيها برون آرد كه نايد در گمان.

ظهير.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص611)
sourceLink

(ظهير فاريابى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

ايمنى جستم ز ويرانى ندانستم كه چرخ - گنج می خواهد به جاى باج از ملك خراب

صائب.
(
امثال و حکم
, ص330)
sourceLink

اى برادر خود را ميفكن از ره راست - ز چرخ و اختر هر گزنه خير دان و نه شر

(تو...) مسعود سعد. رجوع به: النجوم حق...، شود.
(
امثال و حکم
, ص318)
sourceLink

اى بسا خندان كه چرخش بازگريانيد چشم - آسمان با كس كجا پيوند خال و عم گرفت

حضرت اديب. رجوع به: اندر پس هرخنده...، شود.
(
امثال و حکم
, ص319)
sourceLink

پيوند و گسست چرخ چون نيست بدست - تو بربند و گشاى او حسرت چه خورى چندان

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص527)
sourceLink

يك سيب را كه به آسمان(يا بالا) بيندازى تا بزمين بيايد هزار چرخ ميخورد

همانند و بمعنى:سيب را كه بالا بيندازى تا پائين بيايد هزار چرخ ميخورد؛ سيبى كه بالا ميرود و پائين مى‌آيد هزار چرخ مى‌خورد.
(
فرهنگ عوام
, ص684)
sourceLink

از آن زمان كه فكندند چرخ را بنياد - درى نبست زمانه كه ديگرى نگشاد

رجوع به: خدا گر ز حكمت ببندد درى، شود.
(
امثال و حکم
, ص99)
sourceLink

آن را كه زير دامن توفيق پرورند - از گرم و سرد چرخ به دوكى رسد الم

ظهير فاريابى.
(
امثال و حکم
, ص56)
sourceLink

چو سايه تيره شود راى بولهب جائى كه چرخ سايۀ اقبال بوتراب انداخت.

ظهير: رجوع به: تيمم باطل است...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص649)
sourceLink

چرخ به جد اندرون و ما همه هازل - ما زده بر سور و او نهفتۀ شيون.

حضرت اديب چرخ كسى را چنبر كردن. با ابرام و اصرار بأمرى، كسيرا بأقصى الغايه تعب و رنج دادن
(
امثال و حکم
, ج2 , ص611)
sourceLink

چو بخت قرين نيست مار گردد مال بلى چو چرخ معين نيست چاه گردد جاه

(بلى...) قاآنى. رجوع به: اگر بهر سر مويت...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص632)
sourceLink

بترس سخت ز سختى چو كار آسان شد - كه چرخ زود كند سخت كار آسان را

ناصر خسرو. رجوع به: اندر پس هر خنده دوصد...، شود.
(
امثال و حکم
, ص384)
sourceLink

با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل چرخ از تو هزاربار بيچاره‌تر است

(خيام)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص111)
sourceLink

بر اينگونه گردد همى چرخ پير - گهى چون كمان است و گاهى چو تير

فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص415)
sourceLink

اينكه تو بينى به زير خرقه خزيده كهنه حريفيست چشم چرخ نديده

بمزاح، اين مرد گوشه‌گير و معتزل را خرد مگيريد. گويا اين مثل محرفى از شعر قاآنى باشد: اينكه تو بينى بزير خرقه خزيده است كهنه حريفيست شمع جمع حريفان. قاآنى.
(
امثال و حکم
, ص337)
sourceLink

به بازيگرى ماند اين چرخ مست - كه بازى برآرد به هفتاد دست

(... زمانى بباد و زمانى بميغ زمانى بخنجر زمانى بتيغ زمانى بدست يكى ناسزا زمانى خود آرد ز سختى رها زمانى دهد تخت و گنج و كلاه زمانى غم و خوارى و بند و چاه.) فردوسى.
(
امثال و حکم
, ص377)
sourceLink

تو اى دانشى چند نالى ز چرخ - كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ

تو اى دانشى چند نالى ز چرخ كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ چو از تو بود كژى و بى‌رهى گناه از چه بر چرخ گردان نهى ز يزدان شمر نيك و بدها درست كه گردون يكى ناتوان همچو تست. اسدى. رجوع به: لا جبر و لا تفويض...، شود.
(
امثال و حکم
, ص557)
sourceLink

از كمان چرخ و تير حادثات - مى نخواهد جست نه آهو نه شير

ابن يمين.
(
امثال و حکم
, ص142)
sourceLink

چرا من خويشتن را بد پسندم - بهانه زان بدى بر چرخ بندم.

ويس و رامين. رجوع به: النجوم...، و رجوع به: لا جبر و لا تفويض...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص610)
sourceLink

اجرام چرخ را رسم است كه كارهاى عظيم آورد به پيش رجال

(تو از رجالى و...) معزى.
(
امثال و حکم
, ص84)
sourceLink

درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آورى چرخ نيلوفرى را

(ناصر خسرو)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص366)
sourceLink

اگر چرخ گردون كشد زين تو - سرانجام خشت است بالين تو

فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست، شود.
(
امثال و حکم
, ص202)
sourceLink

چنين است كردار اين چرخ پير ستاند ز فرزند پستان شير.

فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص624)
sourceLink

به دانش بود نيك فرجام تو - به مينو دهد چرخ آرام تو

فردوسى. رجوع به: آنكس كه داناتر است...، شود.
(
امثال و حکم
, ص399)
sourceLink

سيبى كه بالا ميرود و پائين مى‌آيد هزار چرخ ميخورد

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص367)
sourceLink

ما را ز تو هيچ پاى كم نيست اى چرخ بگرد تا بگرديم

(يوسف خوانسارى)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص658)
sourceLink

اگر زاهنى چرخ بگدازدت - چو گشتى كهن باز ننوازدت

فردوسى. رجوع به: از مرگ خود چاره نيست.
(
امثال و حکم
, ص216)
sourceLink

طشت من چون آفتاب از بام چرخ افتاده است

(...ساده‌لوح آن‌كس كه مى‌خواهد كند رسوا مرا)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص532)
sourceLink

چرخ بازيگر از اين بازيچه‌ها بسيار دارد

(روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خوار دارد...)قائم مقام فراهانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

آب را گاو مى‌كشد ناله را چرخ مى‌كند

(منظور صداى جيرجير چرخ آبكشى است كه با نيروى گاو كار مى‌كند)كار را يكى مى‌كند ديگرى بى‌جهت سروصدا مى‌كند.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص5)
sourceLink

مكن گردن‌فرازى تا نسازد چرخ پامالت

(...كه نى آخر ز جرم سركشى‌ها،بوريا گردد)بيدل
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص703)
sourceLink

سنگ چرخ خاله غورباغه را گرو كشيدن

بكتاب داستانهاى امثال رجوع شود.
(
فرهنگ عوام
, ص362)
sourceLink

چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است

(با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل...)خيام
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

حاجتى نبود بام چرخ را به يتاق .

(حريم حشمت جاهش ز حفظ مستغنى است كه...) رفيع الدين لنبانى.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص686)
sourceLink

چرخ اعتراض نارد بر اختيار تيغ.

(تيغ اختيار كرد كه عالم بدو دهند...) مسعود سعد رجوع به: عروس ملك كسى تنگ...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص611)
sourceLink

چرخ برهم زنم،ار غير مرادم گردد

(...من نه آنم كه زبونى كشم از چرخ فلك)حافظ
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

گردش چرخ بد و نيك ز هم نشناسد

(...آسيا تفرقه از هم نكند،گندم و جو)صائب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص624)
sourceLink

بروت از تو وز چرخ گردنده تيز

حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص428)
sourceLink

چو چرخ آورد كين تو آرام گير.

(كنون ترك هر ننگ و هر نام گير...) مرحوم اديب. رجوع به: با قضا كارزار نتوان...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص639)
sourceLink

ابروى تو چرخ همه را چمبر كرد

(عشق تو به دلها اثر ديگر كرد...)مفتون همدانى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص37)
sourceLink

چرخ كسى را چنبر(يا)چمبر كردن

با اصرار و ابرام كسى را وادار به كارى كردن،او را به ستوه آوردن.
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

آب روى چرخ آسياى كسى ريختن

بخت و اقبال با كسى همراه بودن.مثال: حالا كه بخت با او همراه شده و آب روى چرخ آسياى او ميريزد.«روى بر آسيا»هم مى‌گويند.
(
فرهنگ عوام
, ص7)
sourceLink

روى يك آجر هزار چرخ ميخورد

بسيار زرنگ و كارى و فعال است.مثال: نوكرى داريم كه از كثرت زرنگى روى يك آجر هزار چرخ مى‌خورد و همانند فرفره كار ميكند.
(
فرهنگ عوام
, ص318)
sourceLink

آخر ز جفاى چرخ فرسوده شديم

(اول به هواى نفى آلوده شديم...)مفتون كبريائى
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص11)
sourceLink

چرخ كند پشت تو را چون كمان

(پير بخنديد و بگفت اى جوان...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

آیينۀ دلست سطرلاب راز چرخ

(... هان از درون خويش بدست آور آينه.) حضرت اديب.
(
امثال و حکم
, ص77)
sourceLink

با چرخ ستيزه چون توان كرد

(چرخم ز دو ديده خون روان كرد...،) امير خسرو دهلوى. نظير: با ايزد تيغ و نيزه برنتوان داشت. ظهير. رجوع به: با قضا كارزار...، شود.
(
امثال و حکم
, ص348)
sourceLink

چرخ تو را نيز دهد رايگان

(تازه جوانى ز سر ريشخند گفت به پيرى كه كمانت به چند پير بخنديد و بگفت اى جوان...)
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص277)
sourceLink

كجا گردش چرخ مستى خَرَد

(مكن ناز و مستى تو اى بى‌خِرَد...)اديب
(
فرهنگ بیست هزار مثل و حکمت و اصطلاح
, ص589)
sourceLink

تازه چرخ

كسيكه از رتبه پست بمقامى عالى رسيده باشد يا مصدر كارى فوق مقام خود شده باشد
(
فرهنگ عوام
, ص157)
sourceLink

چرخ في الاصطلاح

چرخ

چرخ: وسيله‌اى دايره شكل كه گرد محور خود مى‌چرخد(1)/چرغ (2)( ← چرغ). چرخ به معناى نخست به مناسبت در باب طهارت به كار رفته است. كف پا و ته كفش نجس با راه رفتن روى زمين با شرايطى پاك مى‌شود. برخى، چرخ وسايط نقلى همچون گارى و خودرو را نيز ملحق به كف پا و ته كفش نموده‌اند، ليكن برخى در پاك شدن آن اشكال كرده‌اند.(3) (1) فرهنگ بزرگ سخن. (2) لغت نامۀ دهخدا/واژۀ «چرغ». (3) كشف الغطاء 383/2؛ مجمع الرسائل (عبادات) / 32؛ توضيح المسائل مراجع 116/1 م 188؛ مصباح الفقيه 327/8.
(
فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت
, ج3 , ص173)
sourceLink

چرخ‌هاى آبادى و عمران در ايران به سرعت سرسام‌آورى در حركت است

عجَلَةُ البِناء تَسِيرُ في إيران بسُرعةٍ مُذْهِلَة.
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص50)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.